نگارستانی از باغ بهشت است
نگارستانی از باغِ بهشت است
بهارِ سبزی از اردیبهشت است
بهشت بی بدیلِ شهرِ شیراز
سرایِ مردمِ نیکو سرشت است
علی قیصری
نگارستانی از باغِ بهشت است
بهارِ سبزی از اردیبهشت است
بهشت بی بدیلِ شهرِ شیراز
سرایِ مردمِ نیکو سرشت است
علی قیصری
هنوز از ناز کردن در مسیرِ باغ نسرینت
مدامم میبری دل از لبِ خندانِ شیرینت
هنوز ازدوریات چونشرشرِفواره میریزد
دمادم اشکِ غم از مژه هایِ یارِ دیرینت
صبارا در مسیر کوچه بوییدم که فهمیدم
گرفته عطر ناباز دامنِ گلریزِچین چینت
درینشبهای وحشت زا ندارمحسِآرامش
مگر آندم که بگذارم سرم را روی بالینت
همانعصریکهدرجشنِشقایقها تورادیدم
چهمیشدمیگرفتمبوسهاز لبهای نوشینت
شکوهِ شهرِشیرازیکهازبویت شکوفا شد
تن گل هایِ بادام از هُمیجان تا دهالینت
به دورِ چترِ نیلوفر پریدن کردهاند آغاز
قناریهایِ رنگین بالوپَر،درپشت پَرچینت
مگرشاهانِساسانی کنند ازخوشدلی برپا
سرور وجشنمهمانیبهسبکِرسم وآیینت
عسلبانوبهگیسویِ پر ازپیچت بزن شانه
که ریزد بر سرِ شانه شکنجِ زلف زرینت
علی قیصری
ای باغِ تنت بویِ خوشِ گندم و شالی
ای زلف تو سرگشته تر از بادِ شمالی
هر غنچه ی نشکفته نشیندبه شکوفه
از بوی تو در لادنِ گلدشتِ معالی
چشمانِ منِ منتظر از دردِ نبودت
شد ثانیه ها خیره به رنگِ گلِ قالی
از راه بَوان آمدم این دفعه به شیراز
تا پرسه زنم در اِرم شهرِ خیالی
در شهرِ رز و آینه و نم نم باران
ترسم نکشد چشمه ی شعرم به زلالی
باآنکه توجایم ندهی گوشه ی ذهنت
هرگز نشود در دل من جای تو خالی
پیچدعسلم عطر نفسهای تو در شهر
از باغِ نظر تا اِرم و سمتِ معالی
علی قیصری
وطن در سوگِ لاله داغدار است
وطن بی سر پناهی اشکبار است
کسی از حالِ میهن با خبر نیست
جهانیخوابو ایرانسوگوار است
علی قیصری
وطن، ای سرزمینِ داغدارم
وطن، ای سرفرازِ سوگوارم
شبانه لاله ها را سر بریدند
وطن، لبریزِخون شدروزگارم
علی قیصری
گرچه فتوا داده اهریمن به سرکوبِ قیام
برخودش می لرزد از پیغامِ مکتوبِ قیام
در شعارِسرنگونی ساز وحدت لازم است
در صف مردم تَفرق نیست مطلوبِ قیام
هرزمان پشت و پناه کاوه یِ میهن شدیم
می شود ضحاکِ بد کردار، مغلوبِ قیام
اتحاد و همدلی را بانگ همراهی بزن
تا شود هر خائن بلفطره مرعوبِ قیام
آید از آن سوی آزادی که احیاگر شود
دوره ی بالندگی را رهبر خوبِ قیام
می نشاند بربلندایِ وطن بادستِ خویش
پرچم افتاده را سردارِ محبوبِ قیام
میدهیم بانوعسل بامُشتِ پیروزی شعار
در سه راه پیچِ آزادی به اسلوبِ قیام
علی قیصری
در دیارِ خفقان شکوهیِ کم بی شرفی ست
همرهی با صفِ بیدادِ ستم بی شرفی ست
گرچه دارد سرِ منبر سخن از خیر و صلاح
کُنجخلوت هدفِ شیخِ حرم بیشرفی ست
آن که شد مستبدِ خیره سر و کهنه پرست
هنرِ نافذِ او تا به عدم بی شرفی ست
زیر چنگالِ شب از آتشِ سرکوبِ قیام
گر برای وطنم سر ندهم بی شرفی ست
تو که بر روی زبانت زده ای مُهر سکوت
سهم ساکت شدنِ اهلِ قلم بی شرفی ست
زادهیِ پارسم وپارسی سخنِ جد من است
عربی گفتنِ در میهنِ جم بی شرفی ست
توده یِ معترضِ بی کسِ مذهب زده را
کشتن وسینه زدن زیرِ عَلَم بی شرفی ست
عسلم، شُر شُر خون از تن آلاله نوشت
همرهی با صفِ بیدادِ ستم بی شرفی ست
علی قیصری
گلِ خوش منظره یِ باغِ بهارم تو و تو
نوبرِ تازه تر از سیب و انارم تو و تو
گرچه در دشت غزل تازهغزالم شده ای
کردهای مست وپلنگانه شکارم تو و تو
گفتم از سوز دلم زخمه زنم بر تن ساز
که شود زمزمهدرسیم سه تارم تو و تو
در فرحنایِ سکوت از تب دنیایِ شلوغ
معنی حوصله در صبر و قرارم تو و تو
بزن آتشبه سراپای شب از شعلهی رخ
مهرِ آتشکده یِ شهر و دیارم تو و تو
بستهامدلبهرخ وچشم ولبو باغ تنت
قاب پُر جاذبه یِ نقش و نگارم تو و تو
تو و تو وردِ زبانِ منِ تنها شده است
همدل وهمنفس ومونسو یارم تو وتو
در پسِ پنجره ها رو به افق منتظرم
که بتابی عسلم بر شب تارم تو و تو
علی قیصری
بی روی تو گنجشکِ دلم تاب ندارد
بیدارم و چشمانِ ترم خواب ندارد
روشن بکن از آمدنت کلبه ی جان را
ویران شود آنخانه که مهتاب ندارد
دور از همهیِ بتکده ها،شاعرِچشمت
غیر از خم ابروی تو محراب ندارد
گفتی که رعایت بکنم رسمِ ادب را
میل و هوس و وسوسه آداب ندارد
دردا که پسِ پنجره از شورِ نبودت
چندی ست که گلدانِ غزل آب ندارد
آن تازه اناریکه نشاندی پسِ پرچین
از دست خزان شاخهی شاداب ندارد
بانو عسلم، شهرِ سراسر گلِ شیراز
غیر از تو و تو غنچه یِ جذاب ندارد
علی قیصری
به غیر از نامه هایِ عاشقانه
غزل ریزم به پایت یا ترانه
مقدسهستیوکردم عبادت
تو را بعد از خداوندِ یگانه
علی قیصری
شرابِ نم نمِ انگور باشی
شرارِ چشمه هایِ نور باشی
خدایِ عاشقان را خوش نیاید
که ازپلک دوچشمم دور باشی
علی قیصری
به وقت نازکردن ها تماشایی ست چشمانت
به رنگ روشنِ شبهای رویایی ست چشمانت
تو را صُنعِ خدا گویند و باور می کنم اصلا
که از اعجازِ آن معمارِ بالایی ست چشمانت
همایونی ترین آیینه در آیین بیداری
پلانی روشن ازحالات زیبایی ست چشمانت
ثباتِ سایه روشن ها به رویِ پلک رنگینت
چنان زیبا که دراوجِ فریبایی ست چشمانت
خدایِ موبدان فرموده در جشنِ سپنداران
تنورِ شعله یِ قصر اهورایی ست چشمانت
نگاهت را نکن پنهان که پشتِ عینک دودی
فرازی دیگر از فانوسدریاییست چشمانت
عسل بانو ، غزالِ خوش خرامِ دشتِ آهوها
به وقت نازکردن ها تماشایی ست چشمانت
علی قیصری
دودمانم به فدایِ دهنت حضرت عشق
دُرّ بریز از ثمراتِ سخنت حضرت عشق
زیرِ بارانِ ملایم چه خوش آید به مشام
بوی سیب ازنفسِ پیرهنت حضرت عشق
نرم و آهسته بریزد به تنِ یاسِ سفید
بارشِ نم نمِ عطر از بدنت حضرت عشق
پرده را پس بزن از چهره که آتش بزند
شب ما را رخِ پرتو فکنت حضرت عشق
گرچه باورنکنی برکهایاز خون شدهاست
دل بی تاب من از تاب تنت حضرت عشق
بارها بر دف و بر گُرده یِ تنبک زده ام
که شوم باعث اغوا شدنت حضرت عشق
خواب دیدم که زدی بر در و....دهلیز دلم
پر شد از دلهره با در زدنت حضرت عشق
تا چه سازد عسلم با منِ آواره مکان
زلف یلدایِ شکن در شکنت حضرت عشق
علی قیصری
سوگلِ گردن بلورین باغ رخسارت چه ناز
گونهیِ سرخ وسفیدِ رویِ گلزارت چه ناز
میزدی آهنگی از هنگامه در اوج سکوت
نغمه ی گیرایِ شورانگیزِ در تارت چه ناز
رنگِ زردِ یشم پاییزی چه می آید به تو
دامن سبزِ کبودِ و شال گلدارت چه ناز
در شکر ریزِ تبسم دُرّ بریزد از لبت
نم نمِ گلخنده یِ شیرین کشدارت چه ناز
در تکلم گفتگویت مایه یِ آرامش است
همچو آهنگِ ملایم لحن گفتارت چه ناز
زیرِ سقف پر ستاره با ظرافت آفرید
طرح تندیس تورا اعجاز معمارت چه ناز
دوری اما هم چنان بانو عسل از دورها
بوی باران آید از گلهای بیخارت چه ناز
علی قیصری
هر چند که مهتابی و پر نور ترینی
از دیده یِ طوفان زده ها دور ترینی
از نازِ فراگیر تو ای دختر شرقی
گویند و نگویند که مغرور ترینی
شهزادهی نیکو رخی ازشهر مشاهیر
قبلاً خبر آورده که مشهور ترینی
در نبض زمان از قفس آزادی وگاهی
مِثل منِ پر بسته نه محصور ترینی
وقتی که جلودارِ سیاهی رسد از راه
یعنی که درین منطقه مستور ترینی
از روز ازل در وطنم هیچ ندیدم
از شیخ ریا آدم منفورترینی
گل های لبت مژده ی آلاله ی سرخند
از بس عسلم شادی و مسرور ترینی
علی قیصری
همان ساعت که بانو قهرکردی
به کامم زندگی را زهر کردی
شبانگاهی که رفتی از دیارم
توقف در کدامین شهر کردی
علی قیصری
غم گیتی چو به بندت بکشد ازپس و پیش
پیش افشاگر بی ریشه منال از دل ریش
پشت ِ آلونک سرما زده در پای سکوت
سر به دامانِ گریبان بنه در خلوت خویش
کسی از ضلع تعقُل به یقین تکیه نکرد
نه به خاخام یهودی نه به آخوند وکشیش
شحنهیِشبچهبداندکه درخشنده تر است
دین و آیین من از آینه ی کاخ هَدیش
گفته بودی که وقیحانه تَوهّم زده است
شیخ شهرازتب هذیان نکشدبنگ وحشیش
واعظان مظهر وَهمند و به تعبیر حکیم
خوابِ آشفته تراوش کند از ذهن پریش
رود از شوق چرا تا به لب دره یِ گرگ
سگِ بینای شبان گرچه گرا داده به میش
ظاهرِ شیخِ ریا را عسلم ساده مگیر
که به تیغت بزند بی خبر از نخ نخ ریش
علی قیصری
نم نم که شراب از تن انگور گرفتم
در مشرقِ ساغر شرر از نور گرفتم
بی سابقه با اهل هنر زمزمه می کرد
هر نغمه ای از گوشه ی ماهور گرفتم
در کوچه سراسیمه زدم بر تن سازم
گر بوی دف و تنبک و تنبور گرفتم
در باغ رز و رازقی و پیچ شقایق
تنها ردی از سوگل مو بور گرفتم
آندم که زدم تورِ کمین در پس پرچین
گلبوسه ای از غنچه ی مغرور گرفتم
فرهادم و در لحظه به یاد لب شیرین
قدری عسل از لانه ی زنبور گرفتم
بانو عسلم نوش و گوارای تو بادا
شعری که من ازخوشه ی انگورگرفتم
علی قیصری
سبویِ نقره پاش نور باشی
بلورِ نازِ شرقِ دور باشی
تورا نامیدهام ساغرکهدائم
پناهِ نم نمِ انگور باشی
علی قیصری
به دور از حاشیه باید بکوشم
شراب از شهدِ لبهایت بنوشم
صدای خنده های دل نشینت
طنین دیگری دارد به گوشم
علی قیصری
بلا بالا تر از حوّایِ سرکش
ندادی با تمنا تن به سازش
بیا ای نازنین بانو بگو سیب
بکَش اولاد آدم را به چالش
علی قیصری
آشفته ام از دوریات ایعشقِ محالم
بدحالم و اصلاً تو ندانی به چه حالم
در کلبهیِ بی پنجره از حرصِ نبودت
آسیمه سر و مضطرب و رو به زوالم
ترسم که بلافاصله در راه وصالت
شاهینِ حوادث بزند بر پر و بالم
بانو چه نوشتم که تو در آخرِ نامه
آتش زدی از نحوهیِ پاسخ به سؤالم
یخ می زدم آندم که بگفتی به اشاره
هرگز نرسی باهمه سعیات بهوصالم
ای چشمهی پاکیزه تر از نم نم باران
هرقطرهای از حرف توشد شعر زلالم
ها کن صنما عطر دل انگیز نفس را
تا حس بکنم در بغلِ بادِ شمالم
دردا که من از پله یِ پردازشِ رویا
بر سقف شب افتاده ام از بام خیالم
ازبسکه کشیدیعسلمسرمهبهچشمت
در دشت غزلخیره به چشمان غزالم
علی قیصری
نکنمنعم کهدیگر از تب شعر
لبم را بر ندارم از لب شعر
بنوشم با پیاله جرعه جرعه
شراب مثنوی را درشب شعر
علی قیصری
بر تن صاف صنوبر پنجِ وارو می کشم
عکسِدل را یادگاری ناز و نیکو میکشم
با مدادِ جعبه رنگی پشت باغ اطلسی
یکبغلمریمگلیدر ذهن شببو میکشم
صدغزال ازدشت لبریز ازغزل رَم میکند
تا پلنگی را به سمت بچه آهو می کشم
با زبانِ بی زبانی رویِ دیوار سکوت
هرچه را از دل شنفتم با هیاهو میکشم
فرچه ام را می زنم در شیشه های آبرنگ
آنچهرا بر من گذشته با قلم مو میکشم
دیگر از غمنامه ی رستم نمی گویم ولی
قصه یِ سهراب را با نوشدارو می کشم
در هوایِ عشقم از آیین درویشی هنوز
بارهادرکوچه و پسکوچهها هو میکشم
قندِ خونم رفته بالاتر ولی با تیشه ام
آنقَدرها یادِ شیرینم که کندو می کشم
تِق تِقکفشعسلبانو که میآید بهگوش
کلبه ام را با ترنم آب و جارو می کشم
علی قیصری
سراغِ تار و پودم را گرفته
فراتر از حدودم را گرفته
حسابیدردبیدرمانعشقت
سراپای وجودم را گرفته
علی قیصری
پری بانویِ آویشن به دوشم
بلا بالایِ تُرکِ قهوه نوشم
چنانم میرباییدل که باشعر
غزل بر باغِ اندامت بپوشم
علی قیصری
اگرچه بی نهایت از تو دورم
به پایت سر گذارم با حضورم
جهانم روشن از روی تو باشد
که در دنیایی از سیلاب نورم
علی قیصری
عشایر زاده یِ آلالــه پوشم
شقایق دامنِ گیسو به دوشم
ازآن ترسم که باقشلاق چشمت
زنی آتش به سر تا پای هوشم
مگر مارال زیبا رو تویی تو
هنوز آهوتر از آهو تویی تو
پلنگ چابکِ شاهو منم من
غزال مستِ دالاهو تویی تو
علی قیصری
اگر روزی گذر افتد به شیراز
روم در محضرِ رندِ غزلباز
چنان بر طبل دلشادی بکوبم
که حافظ گردد از نو نغمهپرداز
علی قیصری